تبلیغات
مرکز فرهنگی هنری نجوا-اصفهان-خوراسگان اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

مقام معظم رهبری حضرت امام خامنه ای(مدظله العالی): من تا زنده هستم نخواهم گذاشت انحرافی در مسیر انقلاب ایجاد شود

سخنی با مخاطبین

شنبه بیست و هشتم آبانماه سال 1390 22:26

نویسنده : مدیریت

بسمه تعالی

مـــرکــــز فــــرهـــنگی هـــنری نــــــــــــــجــــــــــــــوا

باتقدیم درود به پیشگاه مقدس حضرت صاحب الامرامام زمان(عج)،به آگاهی میرساند مرکز فرهنگی هنری نجوا فقط دارای همین وبلاگ میاشد.

این وبلاگ همزمان با تاسیس مرکز فرهنگی هنری نجوا ودهه ولایت راه اندازی شد.

برخی فعالیت ها:

برگزارس بازی تنیس دررده های سنی مختلف

برگزاری مسابقات تنیس وورزشی وتفریحی متنوع در همه سنین

برگذاری مسابقات دوچرخه سواری وتیراندازی برای همه سنین

برگذاری کلاسهای احکام شرعی وعقیدتی

برگذاری کلاسهای آموزش کامپیوتر

و............

باتشکرازتمام کسانی که مارا در پیشبرد اهداف وبرنامه هایمان یاری مینمایند.

به امید لحضات خوب همراه باسلامتی

مدیر مسئول مرکز فرهنگی هنری نجوا -  شماره سامانه پیام کوتاه:5454543-0913




دیدگاه ها : نظر یادتون نره
آخرین ویرایش: شنبه ششم خردادماه سال 1391 12:29

ایرانی مزدور................!

چهارشنبه بیست و ششم مهرماه سال 1391 15:15

نویسنده : مدیریت
ایرانی مزدور

اوایل جنگ بود. و ما با چنگ و دندان وبا دست خالى، با دشمن تا بن دندان مسلح مى جنگیدیم .

بین ما ، یكى بود كه انگار دو دقیقه است  از انبار ذغال بیرون آ مده بود: اسمش عزیز بود. شب ها مى شد مرد نامرئى! چون همرنگ شب مى شد.

و فقط دندان سفیدش پیدا مى شد. زد و عزیز تركش به پایش خورد و مجروح شد وفرستادنش به عقب .

وقتى خرمشهر سقوط كرد، چقدر گریه كردیم و افسوس خوردیم . اما بعد هم قسم شدیم تا دوباره خرمشهر را به ایران باز گردانیم .

یك هو یاد عزیز افتادیم . قصد كردیم به عیادتش برویم . با هزار مصیبت آدرسش را در بیمارستانى پیدا كردیم و چند كمپوت گرفتیم و رفتیم به سراغش . پرستار گفت كه در ا تاق 110است . اما در اتاق 110 سه مجروح بسترى بودند. دوتایشان غریبه بودند و سومى سر تا پایش پانسمان شده بود و فقط چشمانش پیدا بود. دوستم گفت : "اینجا كه نیست  برویم شاید اتاق بغلى باشد!" یك هو مجروح باند پیچى شده شروح كرد به ول ول خوردن و سر وصدا كردن .

گفتم :" بچه ها این چرا این طورى مى كنه ؟ نكنه موجیه ؟ " یكى از بچه ها با دلسوزى گفت :" بنده ى خدا حتما زیر تانك مانده كه این قدر درب و داغون شده !" پرستار از راه رسید و گفت :" عزیزرا دیدید؟" همگى گفتیم :" نه كجاست ؟" پرستار به مجروح باند پیچی شده اشاره كرد و گفت :" مگر دنبال ایشان نمى كردید؟" همگى با هم گفتیم : "چى؟این عزیزه !؟ " رفتیم سر تخت .

عزیز بدبخت به یك پایش وزنه آ ویزان بود و دو دست و سر و كله و بدنش زیر تنزیب هاى سفید گم شده بود.با صداى گرفته وغصه دارگفت :" خاك تو سرتان .حالا دیگه منو نمى شناسید؟" یه هو همه زدیم زیر خنده . گفتم :" تو چرا اینطور شدى؟ یك تركش به پا خوردن كه اینقدر دستك دنبك نمى خواهد "

 عزیز سر تكان داد و گفت :" ترکش خوردن پیش كش .بعدش چنان بلایى سرم آمد كه تركش خوردن پیش آن نازكشیدن است !" بچه ها خندیدند. آنقدر به عزیز اصراركردیم تا ماجراى بعد ازمجروحیتش را تعریف كند. وقتى تركش به پام خورد مرا بردن عقب و تو یك سنگر كمى پانسمانم كردند و رفتند بیرون آ مبولانس خبر كنند. تو همین گیر و  دار یه سرباز موجى را      آ وردند انداختن تو سنگر.  

سرباز چند دقیقه اى با چشمان خون گرفته ، بر و  بر، مرا نگاه كرد. راستش من هم حسابى ترسیده  بودم و ماست هایم را كیسه كرده بودم . سرباز  یه هو بلند شد و نعره اى زد:" عراقى پست مى  كشمت !"

چشمتان روز بد نبینه ، حمله كرد بهم  و تا جان داشتم كتكم زد. به خدا جورى كتكم زد  كه تا عمر دارم فراموش نمى كنم . حالا من هر چه  نعره مى زدم و كمك مى خواستم كسى نمى آ مد .  سربازه آ نقدر زد تا خودش خسته شد وافتاد گوشه اى واز حال رفت . من فقط گریه مى كردم و از خدا  مى خواستم كه به من رحم كند واو را هرچه زودتر  شفا دهد.

بس كه خندیده بودیم داشتیم از حال  می رفتیم دو مجروح دیگر هم روی تخت هایشان دست بس كه خندیده بودیم داشتیم از حال مى وپا مى زدندو كركر می كردند.عزیزناله كنان گفت : "کوفت و زهرمار هرهركنان خنده داره تازه بعدش را بگویم .

یه ساعت بعد به جاى آمبولانس یه وانت آوردند ومن وسرباز موجى را انداختند عقبش و تا رسیدن به اهواز یه گله گوسفند نذركردم دوباره قاطى نكند. تا رسیدیم به بیمارستان اهواز دوباره حال سرباز خراب شد. مردم گوش تا گوش  بیمارستان ایستاده بودندوشعار مى دادند و صلوات مى فرستادند. سربازموجى نعره زد و گفت :

" مردم این یك مزدور عراقى است . دوستان مرا كشته ! و باز افتاده به جانم" . این دفعه چند تا قل چماق دیگر هم آمدند كمكش و دیگر جای سالم در بدنم نبود یه لحظه گریه كنان فریاد زدم : " بابا من ایرانیم ، رحم كنید". یه پیر مرد با لهجه عربى گفت :" آى بى پدر، ایرانى ام بلدى؟ جوانها این منافق را بیشتر بزنید!"

دیگر لشم را نجات دادند و اینجا آوردند. حالا هم كه حال و روز من را مى یینید. "

پرستار آمد تو و با اخم و تخم گفت : " چه خبره ؟ آمده اید عیادت یا هرهركردن . ملاقات تمامه . برید بیرون! " خواستیم با عزیز خداحافظى كنیم كه ناگهان یه نفر با لباس بیمارستان پرید تو و نعره زد:" عراقى مزدور مى كشمت ! عزیزضجه زد:" یاامام حسین .بچه هاخودشه . جان مادرتان مرا از اینجا نجات دهید!"

 

منابع : مجله یادگاران ماندگار ، شماره 13 ، تابستان 86




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -